بر «آیات» چه گذشت؟
«آیات حسن القرمزی» در دانشکدهی تربیت معلم تحصیل میکند، با لهجه محلی بحرینی شعر میسراید و از شهرت قابل توجهی در این کشور برخوردار است. وی در چند ماه اخیر فعالیت گستردهای در میدان لؤلؤ داشت و در یکی از اشعارش، مستقیماً از خلیفه بن سلمان آل خلیفه، نخستوزیر بحرین، انتقاد کرد که تشویق حاضران را به دنبال آورد. در شعری دیگر نیز شخص حمد بن عیسی آل خلیفه، پادشاه بحرین را هجو میکند.
او در این اشعار صریحاً حکومت بحرین را فاقد قدرت درک توصیف کرده و اظهار داشت قانون برای حکومت در حکم بازیچهای است که هرگاه بخواهد، آن را پس میزند.
آیات از آن روز بارها خصوصاً در دانشگاه مورد تهدید قرار گرفت و نامهها و ایمیلهای سرشار از توهین، اهانت، دشنامهای رکیک و حتی تهدید به ضرب و شتم و قتل دریافت کرد. به گفتهی مادر آیات، حتی صفحاتی در فیسبوک برای تهدید و توهین به این شاعر جوان راهاندازی شد.
بهدنبال یورش وحشیانه نظامیان آل سعود به بحرین و تهدید و بازداشت خبرنگاران، پزشکان، وکلا و فعالان بحرینی، چند هفته قبل، نیروهای انتظامی و امنیتی برای بازداشت آیات به خانهی او نیز حمله بردند.
مادر آیات میگوید «نظامیان و نیروهای اطلاعاتی چند شب پیاپی به خانه ما حملهور شدند. وقتی آیات را نیافتند، از ما محل اختفای او را پرسیدند که ما در پاسخ گفتیم از همان روزهای تحصن در میدان مروارید، دیگر اطلاعی از آیات نداریم. به دنبال ناتوانی از یافتن محل اختفای آیات، به ضرب و شتم اعضای خانواده، تخریب اتاقها و وسایل خانه و ایجاد رعب و وحشت شدید در کودکان، شکستن درها و دزدیدن بعضی از جواهرات و اثاثیه روی آوردند و بالاخره وسائل شخصی آیات مانند کامپیوتر، عکسها و کتابهای او را با خود بردند.»
وی افزود «فرمانده پلیس به ما گفت که بیرون میروم تا سیگاری بکشم. وقتی بازگشتم، مکان آیات را به ما میگویید؛ در غیر اینصورت خانه را بنا بر دستور مقامات بر سرتان خراب میکنیم. بچهها از وحشت به خود میلرزیدند؛ زنان به گریه افتاده بودند.»
پدر آیات میگوید «آنها تهدید کردند که همهی اهل خانه را میکشند و شروع کردند به کتک زدن فرزندانم به گونهای که ترسیدم همه خانوادهام را از دست بدهم. بنابراین قبول کردیم تا با پلیس به مکان اختفای آیات در دانشگاه محل تحصیلش برویم.»
در نتیجه نیروهای امنیتی بحرینی این بانوی 20 ساله را شبانه به نقطه ی نامعلومی بردند. در پی این رویداد، خانوادهی آیات یک هفته در جستجوی نشانی از فرزند خویش، به مراکز پلیس، امنیتی و دولتی بحرین رجوع کردند، اما پاسخی به آنها داده نشد.
پدرش میگوید «نهایتاً اعلام کردند از مکان نگهداری آیات بیخبرند و معتقدند این هنرمند جوان مفقود شده است! پلیس میگوید ما باید رسماً در سندی مفقود شدن فرزند خود را به پلیس گزارش داده و از آنها بخواهیم در جستجوی فرزندمان برآیند.»
مادر او ادامه میدهد «ما در برابر این پیشنهاد بیشرمانه گفتیم که او را مقابل چشمانمان با خود بردید؛ چگونه بپذیریم مفقود شده است؟»
به این ترتیب، سرنوشت این هنرمند مردمی بحرین در هالهای از ابهام قرار میگیرد و از 7 آوریل، برخی رسانهها از بستریشدن این هنرمند در بیمارستان ارتش خبر دادند و در روزهای گذشته نیز بسیاری از رسانههای اینترنتی از شهادت او در بیمارستان خلیفه بن سلمان آل خلیفه خبر دادند.
هفتهی گذشته، به دنبال تماس تلفنی یک فرد ناشناس با خانوادهی آیات، آنان به بیمارستان ارتش مراجعه کردند. بنا به نوشتهی رسانهها، پزشکان بیمارستان تأیید کردهاند که این بانوی 20 ساله در روزهای اخیر، مکرراً مورد تجاوز قرار گرفته که باعث به کما رفتن وی شده است. گفته میشود پزشکان سه بار در صدد احیای قلب او برآمدهاند، اما نتوانستند او را از مرگ نجات دهند.
در همین حال، خانوادهی آیات همچنان تحت فشار قرار دارند. گفته می شود عدهای از فعالان مدنی قصد دیدار و دلجویی این خانواده را داشتند که نیروهای انتظامی و ارتشی با حمله به این خانه، فعالان را پراکنده و تعدادی را بازداشت میکنند.
گفتنی است برادر آیات و پدر او (حسن القرمزی) نیز از شاعران شناخته شدهی بحرین هستند و همچون آیات اشعاری آکنده از مفاهیم انسانی و سیاسی سرودهاند. پدر و عموهای آیات در دههی نود میلادی، سالها در زندان به سر بردهاند و برخی از برادران و خواهران او نیز به سبب اعتراض به رژیم حاکم طعم زندان را چشیدهاند.
شایان ذکر است افزون بر آیات القرمزی، دستکم 14 بانوی دیگر بحرینی طی هفتههای اخیر از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شدهاند که شامل پزشکان، اساتید دانشگاه، معلمان و دانشجویان میشوند.
همچنین اخبار موثقی از درون کاخ پادشاه بحرین به دست آمده که حاکی از آن است که آیات القرمزی را پس از دستگیری نزد حمد بن عیسی آل خلیفه، پادشاه بحرین برده تا او را در مقابل دیدگان وی مورد شکنجه و تحقیر قرار دهند.
طبق این خبر، منبع آگاه از درون کاخ پادشاه بحرین گفت: حمد بن عیسی آل خلیفه چندین سیلی به صورت آیات القرمزی زده و وی را مورد فحاشی قرار داد. پس از آن، این دختر جوان را به بخش دیگری از کاخ منتقل کرده و 6 نیروی امنیتی وی را مورد تجاوز جنسی قرار دادند.
«آیات» هنوز زنده است
منابع بحرینی تأکید کردند که رژیم حاکم بر این کشور با انتشار شایعاتی مبنی بر شهادت آیات القرمزی، برای حذف فیزیکی او زمینهسازی میکند. عضو مرکز حقوق بشر بحرین در گفتگو با شبکهی خبری العالم تأکید کرد آیات هنوز زنده است. عباس العمران اظهار داشت: من در تماسی که با برادر آیات در منامه داشتم، از این موضوع اطمینان حاصل کردم. به گفته وی، برادر آیات تأکید کرد رژیم حاکم خبرهایی دربارهی شهادت وی شایع میکند تا زمینه قتل او را در زندان فراهم کند.
نبیل رجب حقوقدان بحرینی نیز تأکید کرد آیات القرمزی در قید حیات است و خبر شهادت وی، شایعهای است که رژیم بحرین بر سر زبانها انداخته است.
بخشهایی از اشعار «آیات القرمزی»
که در میدان شهدا (لؤلؤ) قرائت میکرد
1.
ما زندگی در قصر را نمیخواهیم
و هوای ریاست هم در سر نداریم!
ما مردمانی هستیم که ذلت و بدبختی را از بین خواهیم برد
ما انسانهایی هستیم که بدون اعمال خشونت،
ظلم را از اساس ریشهکن خواهیم کرد.
چرا که نمیخواهیم مردم در ضعف و بیچارگی خود باقی بمانند ...
«من سعادت را جز در مرگ نمیبینم
و زندگی با ظالمان را جز ننگ و عار نمیدانم.»
خون مردمان بی هیچ گناهی ریخته میشود ...
گویی بحرین کربلاست ...
2.
(گفتگوی تمثیلی حمد بن عیسی آل خلیفه و ابلیس)
ابلیس: ای حمد! از خدا بترس! دل من به خاطر این مردم تکهتکه شده. من علیه تو به پا خواهم خاست!
حمد: من اینگونه یاد گرفتم که آنان را نادیده بگیرم و خوارشان کنم و به انواع بدبختیها مبتلایشان سازم.
ابلیس: ای حمد! آیا صدای اعتراض مردم را نمیشنوی؟
حمد: ای ابلیس! من از خون این مردمان سیر نمیشوم.
بعد از من این سرزمین برای هیچ کودک و جوان و بزرگسالی نباید گوارا باشد.
برای خواری و ذلت هزاران در گشوده شده است،
و جوانها در زندان به سر میبرند،
و همهی مردم را داغدار کردهام.
کلمات کلیدی: شعر آیات القرمزی بحرین
تقدیم به آیات
ضمن آرزوی سلامتی و دعا برای آزادی این خواهر بزرگوار از درگاه یزدان پاک، اشعاری را به روح بزرگ او که نمیدانم هماکنون در گسترهی آسمان است یا در قفس تنگ زمین، تقدیم میکنم.
1. دوبیتی
در خاک ز شعر، لاله میکارد باز
بغضی که نمرد و تازگی دارد باز
آیات زمین به آسمان رفت، چه غم؟!
آیات خدا ز عرش میبارد باز
***
باران که به پاکیات شهادت دادهاست
خود را به فروفتادن عادت دادهاست
از اسب فتادهای نه از اصل ...، این را
گلبرگ کبود یاس یادت دادهاست
***
بیدار شو ای شکوه بیداری ما!
آیات سجود تا ابد جاری ما!
در نزد امام جور، حق را گفتی
ای راز هزار سال دینداری ما!
***
برخیز و ببین که ما پر از ماه شدیم
وقتی که به سر شعرت آگاه شدیم
هرگاه که شیعه میفتد میروید
گویی که عزیز مصر از چاه شدیم
***
هنگام نزول ...، نه، صعودت آیات!
آمد به دلم که ما و ذلت؟ ... هیهات!
یک چشمه گریستم برایت، ای رود!
یک سوره به آیههای نامت صلوات!
2. غزل
فلک به کام من انگار رام ناشدنیاست
حدیث غربت شیعه تمام ناشدنیاست
نمیکنم گله، اما چنان ترک برداشت
که جام صبر دگرباره جام ناشدنیاست
نه صبر کم، که مصیبت چنان اسفبار است
که کربلا هم از این حیث، شام ناشدنیاست
دوباره پنجهی شیطان به خاطرات غدیر
سقیفهای که هنوز انهدام ناشدنیاست
دوباره آل خلیفه، دوباره آل سعود
و آیهها که دگر احترام ناشدنیاست
بیان روشن آیات و باز هم ابلیس
اگرچه شعر تو تیغی نیام ناشدنیاست
میان مردن و ذلت مرا مخیر کن
سپس ببین که برایم کدام ناشدنیاست!
ز شهد جام شهادت مدار بر حذرم!
که حکم شیعه بر این می، حرام ناشدنیاست
سلام ما ز ازل بر تو تا ابد! هرچند
ادای حق تو با این سلام ناشدنیاست
به این لینک هم سری بزنید
کلمات کلیدی: شعر آیات القرمزی بحرین

ما و رهنماییهای خدا
هر کدام از ما مسلمانها دستکم روزی 10 بار از خدا میخواهیم که هدایتمان کند. اما چند نفر از ما هنگامی که با هدایت خدا مواجه میشود آن را با جان و دل میپذیرد و به دیدهی منت مینهد؟ بگذارید خاطرهای تعریف کنم و سپس این پرسش را بیشتر بررسی کنیم.
چندی پیش یکی از دوستان بنده طی پیامکی درخواست کرد برایش استخارهای کنم. پاسخ استخاره این بود: «نعمت و آیتی از جانب خدا به شما عرضه میشود، ولی شما لیاقت و شایستگی آن را ندارید، همچون گذشته آن را تکذیب و انکار میکنید، نمیتوانید آن را حفظ کنید و در کاری که در پیش دارید شکست میخورید.»
با حذف بعضی قسمتها (مثل عبارت لیاقت نداشتن و تکذیب آیات الهی) و با کمی تلطیف و ملایمت پاسخ استخاره را برای ایشان توضیح دادم. فکر میکنید دوست من در مورد کاری که برایش استخاره گرفته بود چه کرد؟
آیا برای به دست آوردن این نعمت خدا تلاشی کرد و قدمی برداشت؟
آیا برای سوء سابقهای که نزد خدا دارد پوزش طلبید و تلاش کرد اینبار قدر لطف و عنایت خدا را بداند؟
آیا خدا را شکر کرد که قبلاً به او لطف و مرحمت داشته و با اینکه او قدر نعمتها و الطاف خدا را ندانسته است، باز هم خدا یک بار دیگر به او لطف کرده و نعمت میدهد؟
آیا از اینکه مشمول کفران نعمت و تکذیب آیات الهی شود ترسید و به خدا پناه برد و کوشید به چنین خسرانی دچار نشود؟
پس از اندک زمانی و با فاصلهی بسیار کم، دو اتفاق جالب در این رابطه افتاد که به نظر من نوعی معجزه و و از نشانههای الهی بود:
اول اینکه خدا لطف معجزهگونهای کرد و نعمت و آیتی که در استخاره پیشبینی شده بود از طریق یکی از بندگان خود در اختیار دوست من قرار داد؛ اتفاقی که پیش از این در زندگی او اتفاق نیفتاده بود و شاید بعد از این هم هرگز اتفاق نیفتد و چهبسا این اولین و آخرین باری بود که چنین نعمتی برای دوست من فراهم میشد.
دوم اینکه پیشبینی خدا در استخاره عیناً همانگونه به وقوع پیوست و دوست من با خونسردی و بدون تلاش یا واهمهای آن نعمت الهی را رد کرد و در پاسخ به آن فرستادهی خدا که آن نعمت را به همراه آورده بود گفت: «شرایط من به گونهای است که نمیتوانم آن را بپذیرم و برایم دردسر و ضرر به دنبال میآورد»!!!
صرفنظر از این سؤالات که آیا نعمت و آیت خدا واقعاً برای کسی دردسرساز است و آیا خدا نمیدانسته شرایط این شخص در آینده چگونه خواهد شد و مصلحت فعلی و آیندهی او چیست و چه چیزی برای او نعمت خواهد بود و چه چیزی دردسر تلقی میشود و آیا ما نمیتوانیم و یا نباید شرایط خود را متناسب با نعمتهای جدید خدا تغییر و تطبیق دهیم و ...، یک سؤال اساسی را نمیتوان بیپاسخ گذاشت که چرا ما به خدا اعتماد و اطمینان نداریم و رأی و تشخیص خود را برتر و مؤثرتر از تدبیر و تقدیر او میدانیم. به عبارت دیگر، چرا ما فقط ادعای هدایت شدن داریم، ولی وقتی خدا راه را نشانمان میدهد ترجیح میدهیم از آن پیروی نکنیم؟ هرچند هنگام هدایت کردن، این تذکر را هم به ما داده باشد که ممکن است همچون گذشته این نعمت و هدایت را تکذیب و انکار کنی! چرا ما حالا که خود را به دست خدا نمیسپاریم و نمیخواهیم با علم و حکمت و تدبیر او پیش رویم، دستکم از این نمیترسیم که مشمول غضب و ناراحتی او شویم و عذاب شدیدی که برای کفران نعمت در نظر گرفته است ما را در بر گیرد؟ (سورة ابراهیم/آیة 7)
بنا ندارم در این نوشته آن عزیز محروم از لطف خدا و فاقد علم راستین را سرزنش و نکوهش کنم که طفلک امروز نمیداند و نمیفهمد که در چه معادلهای قرار داشته و در چه معاملهای ضرر کرده و اساساً ضرر حقیقی چیست و چگونه ویژگیهایی خواهد داشت؛ چراکه وقتی به گذشتهی خودم مینگرم از این قبیل خودسریها کم در پرونده ندارم و نعمتهایی را از دست دادهام که بعد از مدتی با هزار التماس و گریه و زاری هم دیگر به دست نیامده است.
شما هم مطمئناً چنین برخوردهایی با خدا داشتهاید، اگر خوب به گذشته و حال خود بنگرید. اما فقط من و شما و دوست من نیستیم که چنین خطاهای فاحشی میکنیم. بعد از ماجرایی که برای دوستم اتفاق افتاد من خیلی ناراحت شدم، خواستم استخارهای را که درخواست کرده بود برایش یادآوری کنم و از وی انتقاد کنم که چرا از نعمت خدا روی گردان شده و زندگی نکبتبار و فرساینده را برای خود انتخاب کرده است (سورة طه/آیة 124)؛ اما به یاد یکی از اولیای الهی افتادم که او هم چنین خطایی را مرتکب شده است: حضرت موسی علیه السلام.
در سورهی کهف داستانی بیان شده که مانند سایر داستانهای قرآن کریم، حاوی نکاتی آموزنده است که با دانستن آنها شاید بتوانیم مسیر درستتری را برای زندگی خود برگزینیم. در آیات 60 تا 82 این سوره همراهی موسی و خضر حکایت شده که خلاصهی آن این چنین است:
موسی از خداوند طلب هدایت کرد و خدا او را به یکی از بندگان خاص خود (یعنی خضر) حوالت داد. پس از اینکه موسی خضر را یافت به او گفت «آیا میتوانم تو را همراهی کنم و در عوض، از آنچه آموختهای به من هم بیاموزی؟».
خضر پاسخ داد «تو نمیتوانی با من صبر کنی! و چگونه میتوانی بر آنچه نمیدانی صبر کنی؟».
موسی گفت «انشاءالله مرا صبور خواهی دید و از خواست تو سرپیچی نخواهم کرد».
خضر گفت «پس اگر با من همراه میشوی در مورد هیچ چیز از من سؤال نپرس تا خودم برایت شرح دهم».
آنها راه افتادند تا سوار یک کشتی شدند که در میان دریا خضر شروع به شکستن آن کرد. موسی تعجب کرد و پرسید «کشتی را میشکنی که مسافران آن را غرق کنی؟ کار خیلی بدی انجام میدهی!»
خضر پاسخ داد «نگفتم نمیتوانی با من صبر کنی؟!»
موسی عذرخواهی کرد و گفت «سرزنشم نکن که فراموش کردم و بر من سخت نگیر».
آنان راه خود را ادامه دادند تا به نوجوانی رسیدند که ناگاه خضر او را به قتل رساند. موسی برآشفته شد و اعتراض کرد که «آیا انسان پاکی را بدون قصد قصاص به قتل رساندی؟ کار بسیار زشتی مرتکب شدی!»
خضر دوباره پاسخ داد «نگفتم نمیتوانی با من صبر کنی؟!»
موسی باز هم عذرخواهی کرد و گفت «اگر بار دیگر سؤالی پرسیدم دیگر همراهیام نکن که عذرت موجه است».
آنها راه خود را ادامه دادند تا به شهری رسیدند و از هرکدام از اهالی آنجا خواستند که آنها را به دلیل گرسنگی و خستگی راه مهمان کنند، هیچکدام نپذیرفتند. سپس به دیواری رسیدند که در حال خراب شدن بود و خضر آن را تعمیر کرد. موسی به اعتراض گفت «اگر میخواستی میتوانستی در قبال این کار اجرتی دریافت کنی!».
خضر در جواب گفت «این جدایی بین من و تو است. اکنون به تأویل آنچه نتوانستی در مقابلش صبر کنی آگاهت میکنم:
آن کشتی برای چند انسان فقیر بود که با آن کسب روزی میکردند؛ ولی سلطان آن منطقه همهی کشتیها را به زور غصب میکرد و من خواستم این کشتی را معیوب کنم که آن را غصب نکنند.
آن نوجوان فرزند پدر و مادری مؤمن بود که ترسیدیم آنها را به کفر و سرکشی بکشاند. پس تصمیم گرفتیم که پروردگارشان فرزندی بهتر و شایستهتر به آنها عطا کند.
دیوار هم برای دو کودک یتیم در آن شهر بود که پدرشان فرد صالحی بود و زیر آن دیوار گنجی برای آن دو پنهان شده بود. پس خدای تو خواست که دیوار خراب و گنج آشکار نشود تا آنها بزرگ شوند و گنج خود را درآورند که رحمتی از جانب خدا برای آنان است.
من این کارها را از خودم انجام ندادم. این تأویل چیزی بود که بر آن صبر نداشتی!»
هنوز تمام نشده! ادامهی مطلب را در پست پایین بخوانید!
بنده از این حکایت، نکات زیر را برداشت کردم:
1. موسی از خدا طلب هدایت کرده بود، پس باید به آنچه خدا به عنوان هدایت در اختیارش قرار میداد گردن مینهاد و آن را به دیدهی منت میپذیرفت.
2. خدا در مورد خضر میفرماید «عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَیْـنَاهُ رَحْمَـةً مِنْ عِنْـدِنَا وَعَلَّمْـنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْـمًا» یعنی بندهای از بندگان ما که به او از جانب خود رحمت فرستاده بودیم و به او از سوی خود علم آموخته بودیم. روشن است که خدا طبق وعدهای که داده بود، شخصی را به موسی معرفی کرد که از طرف خدا ضمانت شده و صد در صد مورد تأیید بود و عیب و ایرادی در کارش نبود. به گونهای که خدا علم او را اعطایی خود میداند.
3. موسی هم میدانست که این همان شخصی است که خدا ارجاع داده بود و میدانست که به او علمی آموخته شده است. او همچنین میدانست در علمی که به خضر دادهاند رشد و تعالی وجود دارد نه ضرر، شکست و فروافتادگی؛ زیرا به خضر گفت «هَلْ أَتَّبِـعُکَ عَلَى أَنْ تُعَلِّـمَنِ مِمَّا عُلِّـمْتَ رُشْدًا» یعنی آیا از تو پیروی کنم تا در مقابل، از آنچه به تو آموخته شده که با عث رشد تو شده (یا باعث رشد من میشود) چیزی بیاموزی.
4. خضر همان ابتدا که موسی درخواست همراهی و علمآموزی از او کرد، در پاسخ گفت که «تو نمیتوانی با من صبر کنی!»؛ ولی موسی متوجه نشد که خضر با همین کلام نخستین شروع به آموزش او کرده و دارد اشکالات و عیوب موسی را متذکر میشود. به عبارت دیگر خضر در پاسخ به درخواست موسی، عدم تحمل وی را به او یادآوری کرد تا بفهمد و بیاموزد و در ادامه بپرسد «خب، خضر عزیز! چگونه این عیب خود را برطرف سازم؟». در حالی که موسی این درس را نگرفت و نپدیرفت و خضر هم بجای اینکه مطالب و نکات بعدی را به موسی بیاموزد، وقت خود را صرف این کرد که به موسی اثبای کند که درست گفته و او صبر و تحمل ندارد.
به تعبیر دیگر، موسی فرصتی را که برای همراهی با خضر به دست آورده بود هدر داد تا تنها به این نکته برسد که صبر و تحمل ندارد؛ در حالی که اگر همان ابتدا این تذکر خضر را پذیرفته بود و کوشیده بود که آن عیب خود را برطرف کند، خضر هم وارد مراحل بعدی هدایت میشد، نکات دیگری را در این فرصت محدود به موسی تعلیم میداد و چه بسا درهایی از علم و رحمت خدا که در اختیار خضر بود به روی او گشوده میشد.
5. با این وصف، در همان ابتدا مشخص شد که تشخیص خضر درست بوده و موسی صبر و تحمل ندارد؛ زیرا اگر داشت در مقابل خضر اصرار بر اشتباه خود نمیکرد، بلکه با صبر و آرامش سخن او را میپذیرفت و میگفت «خیله خب! حالا که صبر ندارم چه کار باید بکنم؟ شما چه راه حلی دارید؟ سایر عیوب من چیست؟ ممنون که این عیبم را گفتید! خواهش میکنم بقیه را هم بگویید!». بنابراین نیازی نبود که در سه امتحان ذکر شده، خضر به موسی اثبات کند که دارای چنین عیبی است، اگر موسی میفهمید.
6. خضر دلیل ناتوانی موسی از صبر و تحمل را هم بیان کرد و گفت «چگونه میتوانی بر آنچه نمیدانی صبر کنی؟»؛ ولی موسی اصرار کرد که میتواند بر آنچه نمیداند صبر کند که در نهایت به او اثبای شد که ادعای بیهوده داشته و نمیتواند.
7. وقتی کسی نمیتواند کاری را انجام دهد، باید بکوشد راههای کسب توانایی و راههای انجام آن کار را بیاموزد و از این طریق بر انجام آن کار موفق شود، نه اینکه با انشاءالله و امثال آن در مسیر آن کار گام بگذارد. در بعضی مواقع علاوه بر توکل، توانایی هم نیاز است.
8. باز هم بگم؟ باشه:
9. پس از همراهی موسی با خضر، اولین امتحانی که پیش آمد نسبتاً مهم بود، یعنی شکستن کشتی که احتمال غرق شدن مسافران آن وجود داشت. درنتیجه، به دلیل اهمیتی که داشت موسی نتوانست صبر کند و اعتراض کرد. بعد از تذکر خضر به موسی که قرار بود سؤال نپرسد، موسی واقعاً تصمیم گرفت که چیزی نپرسد؛ ولی سکوت کردن در مقابل قتل یک جوان بیگناه چیزی نبود که موسی بتواند بهراحتی از کنار آن بگذرد. اینجا دیگر شکستن کشتی و احتمال غرق شدن افراد نبود، بلکه یک قتل اتفاق افتاده بود و چه بسا موسی تکلیف شرعی و وظیفهی انسانی خود میدانست که در برابر آن فریاد اعتراض سر دهد. از این رو دوباره سؤال کرد و مردود شد.
اینبار دیگر موسی حقیقتاً تصمیم داشت که اعتراضی نکند، شاهد قضیه هم اینکه وقتی وارد شهری شدند و از اهالی آنجا غذا خواستند و آنها امتناع کردند موسی سکوت کرد و چیزی نگفت. اما هیچ وقت فکر نمیکرد اینبار امتحان بسیار ساده باشد و در حد تعمیر کردن یک دیوار خراب و دریافت اجرت برای آن طرحریزی شده باشد. بنابراین دوباره سکوت خود را شکست و این دفعه حالت اعراض هم نداشت، بلکه صرفاً پیشنهاد کرد که میتوانستی اجرتی برای تعمیر دیوار دریافت کنی؛ ولی غافل از اینکه این هم امتحان بوده است. در حقیقت، او فریب کوچکی و سادگی امتحان را خورد و با خود میپنداشت که اینبار هم حتماً باید مسألهی بزرگی همچون شکستن کشتی یا قتل آدمیزاد و امثال آن در پیش باشد.
10. هنگامی که خضر دلایل کارهای عجیب خود را توضیح میداد در مورد نخست یعنی خراب کردن کشتی گفت «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیـبَهَا»، یعنی من خواستم که آن را معیوب کنم. او این کار را به خودش نسبت داد، ولی در مورد دوم یعنی قتل نوجوان از عبارت «فَخَشِیـنَا» و «فَأَرَدْنَا» یعنی ترسیدیم و خواستیم استفاده کرد. در واقع، او این افعال را به خودش با همراهی شخصی دیگر که خداوند متعال است نسبت داده است تا کارش به سمت خدا سوق پیدا کند.
او در مورد سوم یعنی تعمیر دیوار صراحتاً میگوید «فَأَرَادَ رَبُّکَ» یعنی خدای تو خواست و بدین ترتیب فعل خود را کاملاً به پروردگار حکیم نسبت میدهد و برای تحکیم این مطلب، بلافاصله میگوید «وَمَا فَعَلْتُـهُ عَنْ أَمْرِی» یعنی من این کار را از جانب خودم انجام ندادم. خضر با این عبارت خود را صرفاً مجری خواست و ارادهی حق تعالی معرفی میکند تا موسی بفهمد که پشت پردهی این قضایا خواست و مشیت الهی بوده و از همه مهمتر اینکه دیگر فرصتی برای بهرهمندی از خضر برای موسی باقی نمانده و خداوند این نعمت را از موسی سلب نموده است.
11. پیش از آنکه خضر تأویل و پشت پردهی کارهای خود را توضیح دهد ابتدا آب پاکی را بر دستان موسی ریخت و اعلام کرد که این جدایی میان من و تو است، و پس از آن به توضیح دلایل کارهای خود پرداخت. اگر با ظرافت به این مسأله بنگریم بهخوبی در مییابیم که چون موسی صبر و تحمل نداشت و چون اثبات شد که او صبر و تحمل ندارد و چون دیگر قرار نیست که او با خضر همراهی کند، خضر دلیل کارهایش را میگوید. یعنی تنها برای اینکه موسی بداند چرا لیاقت و توانایی همراهی با خضر را ندارد خضر او را از دلایل کارهایش مطلع ساخت، نه اینکه بخواهد مطلبی از اسرار غیب و از علم الهی را به موسی بیاموزد. تنها مطلبی که خضر در تمام این مدت به موسی آموخت همان یک نکته بود و آن اینکه موسی در برابر آنچه نمیداند صبر و تحمل ندارد و احتمال نمیدهد که شاید از جانب خدا حکمتی و پشت پردهای و مصلحتی و تدبیری و تقدیری و ... در نظر گرفته شده باشد.
امیدوارم دوست من دستکم سواد خواندن این تذکرات را داشته باشد، به وبلاگ من سری بزند و برای آیندهی مسیر زندگی خود تدبیری بیندیشد، که بیش از آنچه میپندارد در پندار من است و دلم را به نگرانی خود به لرزه میافکند.
خدایا! ما را هدایت کن! نه فقط به دیدن حقیقت، بلکه به پذیرفتن آن نیز. ما را در یافتن هدایت و پذیرفتن آن هدایت کن تا به اراده و قدرت تو از هدایتشدگان شویم!
شب چهقدر ...؟ (1)
«شب چهقدر...؟» شاید ترجمهای همراه با تلمیح باشد از این فرمودهی خداوند که «وَمَا اَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ » (قدر/2). «شب چهقدر؟» اشارهای خلاصه و کوتاه است به این پرسشهای اساسی که «شب قدر چیست؟»، «شب قدر چه قدر و ارزشی دارد؟»، «نقش و جایگاه شب قدر در زندگی ما چیست؟»، «نسبت ما با شب قدر چیست؟»، «چقدر شب قدر؟» و پرسشهای دیگری از این قبیل که شاید سالی یک بار به ذهن عدهای از ما خطور میکند و من چکیدهی همهی آنها را معمولاً در این سؤال که با طنزی لطیف آمیخته است بیان میکنم: شب چهقدر...؟
البته من سؤال خود را به سالی یک بار و در شبهای قدر محدود نمیکنم و سعی میکنم در طول سال از خودم بپرسم و اکنون میخواهم شما را هم به این پرسش دعوت کنم و از شما بپرسم تا شما هم گاهی از خودتان بپرسید شب چهقدر؟
به نظر من تمامی این سؤالات معطوف است به این پرسش کاربردی که «ما در شب قدر باید چه کار کنیم؟». یعنی هر پاسخی که به آن سؤالات بدهیم به طور مستقیم در این سؤال اخیر تأثیر دارد و در عمل، تکلیف ما را با خدا، شب قدر و خودمان روشن میکند. چیستی شب قدر، قدر و ارزش آن، نقش و جایگاه آن، نسبت ما با آن، تعداد آن و همه و همهی این مسائل قرار است به این نقطه ختم شود که حالا ما با این شب قدر محترم چه کار باید بکنیم؟
در فرهنگ ما شب قدر معمولاً به این شکل و با این ویژگیها معرفی میشود:
شبی که قرآن در آن شب نازل شده است؛
شبی که مقدس و دارای ارزش معنوی است؛
شبی که سرنوشت یک سال آیندهی انسانها در آن رقم میخورد؛
شبی که بیش از هزار شب ارزش دارد؛
شبی که هر کار خیری در آن هزار برابر ارزش دارد؛
شبی که باید به عبادت و شبزندهداری سپری شود؛
شبی که (به نظر بعضیها) باید به علمآموزی و کسب معرفت سپری شود؛
شبی که خداوند گناهان بندگان خود را میبخشد؛
شبی که ...
البته همهی این ویژگیها درست است و در آیات و روایات هم به آنها تصریح شده است؛ ولی این نوع نگاه به شب قدر ما را به چه نوع مواجههای با این شب فرا میخواند؟ رفتار و برخورد ما با یک چنین شب قدری قطعاً اینگونه خواهد بود:
روز قبل از شب قدر کمی استراحت میکنیم تا بتوانیم شب را بیدار بمانیم؛
سعی میکنیم شب جایی مهمان نشویم و تا حد امکان مهمانی را هم نپذیریم؛
یک قرآن و یک مفاتیحالجنان کنار دست خود میگذاریم و شروع میکنیم به انجام اعمالی که در این شب مستحب است؛
عمدتاً به مساجد و تجمعات مذهبی میرویم تا از برنامههای تدارک دیده شدهی آنها در این شب بهرهمند گردیم؛
در این شب توبه و انابه به درگاه خدا میکنیم و به او قول قرص و محکم میدهیم که دیگر گناه نکنیم؛
از خدا میخواهیم خواستههایمان را برآورد و بعضی اموری که در نظر داریم و آرزو داریم به آنها برسیم برایمان در سال آتی مقدر نماید؛
و ...
اما چند نکته راجع به این نوع نگاه به شب قدر:
تمام آنچه گفتم در مورد بعضی افراد جامعه صادق است و بعضی دیگر ترجیح میدهند این شب را هم مانند شبهای دیگر زندگی خود بگذرانند (منظورم آنهایی است که به این شب اعتقاد دارند، نه کسانی که فارغ از این ماجرا هستند)؛
معمولاً در این شب وقت خود را هدر میدهیم و آنگونه که شایسته و بایسته است اعمال مخصوص این شب را انجام نمیدهیم؛
بعضی از ما از اینکه باید شب تا صبح بیدار باشیم و عبادت کنیم همچین دل خوشی نداریم و ته دلمان سر خدا غرولوند میکنیم؛
بعضی از ما از اینکه شبهای قدر در میان سه شب 19، 21 و 23 رمضان مردد است خوشحالند که سه شب را به عبادت میگذرانند و برخی ناراحتند که مجبورند سه شب بیداری را تحمل کنند؛
عمدتاً سر شب آنقدر خود را با دعاهای عریض و طویل، آن هم به زبان عربی که معنای آن را نمیفهمیم، خسته میکنیم که بعد از چند ساعت با خواب درگیر میشویم و تسلیم خمیازه و چرت و حتی خواب میشویم. گاهی هم ناچار میشویم به ترفندی متوسل شویم که حضرت صدیقهی طاهره (سلام الله علیها) از طریق آن کودکان خردسال خود را در این شب بیدار نگه میداشتند؛ یعنی آب به دست و روی خود میزنیم تا خواب از سرمان بپرد؛
گاهی در تجمعات مذهبی که حضور یافتهایم نقبی هم به گناه میزنیم (منظورم رفیق ناباب است که ما را از گناهان جمعی نظیر غیبت، تهمت، تمسخر، لهو و امثال آن در قالبهای سنتی مثل جوک و لطیفه و مدرن مثل پیامک و نظایر آن بهرهمند میکند) و نمیگذاریم لااقل یک شب گناهی در پروندهیمان ثبت نشود؛
در این شب توبه و انابه به درگاه خدا میکنیم و به او قول قرص و محکم میدهیم که دیگر گناه نکنیم؛ ولی اکثراً پیش از طلوع صبح قول خود را نقض میکنیم و ...؛
آن عدهای که معتقدند این شب باید به علمآموزی و کسب معرفت سپری شود هم علم را میبوسند و روی طاقچه میگذارند و ترجیح میدهند وقت خود را با قرآن و مفاتیح بگدرانند، مگر عدهی معدودی که انگشت شمارند؛
آرزوهایی را که میخواهیم خدا برایمان مقدر کند تا در سال آینده به آنها برسیم معمولاً متناسب با درک ناچیز و بر اساس خودخواهیها و جهالتها و حتی هواهای نفسانیمان شکل گرفته که درواقع، با اصرار بر مقدر شدن آنها مشغول زدن تیشه به ریشهی خود هستیم در دنیا و آخرت؛
معمولاً شب قدر یکی از سختترین شبهای زندگیمان است که با فشار بیخوابی و خستگی مفرط همراه است و خاطرهی تلخی را در ذهن ما بر جای میگذارد؛ ولی ما هر سال مانند دارویی تلخ آن را سرمیکشیم و برای اینکه از خوبیهای آن بهرهمند گردیم این یک شب را تحمل میکنیم و بیدار میمانیم؛
و ...
بگذریم و زیاد سخت نگیریم! اینها گرفتاریهای متداول ما انسانهاست که همواره با آنها درگیر هستیم و خدا هم چندان خردهای برای این رفتارها بر ما نمیگیرد؛ من که هستم که بخواهم خرده بگیرم یا عیبجویی کنم؟! قصد من صرفاً آسیبشناسی مختصر و گذرایی از رفتار و برخورد ما با شب قدر است که البته هنوز وارد بخش اصلی بحث خود نشدهام و اینها بیشتر مقدمات بحث بود.
(خسته که نشدید؟! این مقدمات لازم است تا بحث اصلی جابیفتد. کمی صبر داشته باشید و متن دوم را بخوانید!)
شب چهقدر...؟ (2)
یکی از اشتباهاتی که معمولاً در مباحث علمی رخ میدهد و عمدهی اختلاف نظرها و منازعات علمی هم از همین اشتباه برمیخیزد این است که ما از وسط بحث شروع به بررسی یک موضوع میکنیم و آن را از ابتدا و به همراه علل و ریشههایش مورد ملاحظه قرار نمیدهیم. آنچه در بالا دربارهی نوع نگاه ما به شب قدر گفته شد هم از همین قبیل است. به عبارت شفافتر، من از وسط بحث شروع کردم و ریشههای شب قدر را در پیشزمینهی فرهنگی و اعتقادیمان بررسی نکردم. البته هدف من این بود که مشکلاتی را مطرح کنم تا سپس بتوانیم ریشههای آن را بررسی کنیم.
برای بررسی ریشهای و بنیادین نگاه ما به شب قدر باید به همان سؤال محوری و اصلی خود بازگردیم که شب چهقدر...؟
شب قدر چیست؟ چه نقشی در زندگی ما ایفا میکند؟ و از این مهمتر، خدا این وسط چه کاره است و چه نقشی در زندگی ما دارد؟ رابطهی خدا با ما و شب قدر و زندگیمان چیست؟ ما چه شناخت، چه برداشت و چه تعریفی از خدایی داریم که شب قدر را مقدر کرده و برنامههایی را برای آن تدارک دیده است؟ اولیای الهی (منظورم به طور خاص پیامبر و اهل بیت ایشان است) چه برخوردی با شب قدر داشتند و از خدا چه میخواستند؟ اساساً نگاه اهل بیت (ع) به خدا چگونه بود که ما بتوانیم بر اساس آن نگاه، وضعیت خود را و نسبت خود را با شب قدر تعریف کنیم؟ و ببینیم آیا هر عملی که آنان در شب قدر انجام میدادند و در مفاتیحالجنان اشارهای گذرا به آن شده است، ما هم باید انجام دهیم؟
تقدیر در شب قدر به چه معناست و شامل چه اموری میشود؟ آیا دعاهایی که ما مطرح میکنیم و میخواهیم برایمان مقدر شود همانند پیامبر و اهل بیت اوست؟ آیا در شب قدر باید از خدا بخواهیم که در سال آینده برایمان شوهر پیدا شود، یا در کنکور قبول شویم، یا بچهدار شویم، یا حساب قرض الحسنهیمان در فلان بانک برنده شود، یا بتوانیم ماشین بخریم، یا خدا وسیلهای فراهم کند که خانهای بخریم و از این مستأجری و دربهدری خلاص شویم، یا ...؟ طبق اسناد موجود از ائمهی اطهار (ع)، آنان برای تقدیر سال آینده از خدا چه میخواستند؟ من که هرچه گشتم جز اموری کلی که بیش از همه حج بیت الله الحرام درخواست شده و سپس عافیت و طول عمر و وسعت رزق و امثال آن، چیز دیگری نیافتم و خبری از شوهر و بچه و ماشین و خانه نبود.
توبه در شب قدر به چه معناست؟ اینکه گفتهاند اگر شب قدر بگذرد و کسی آمرزیده نشود معلوم نیست دیگر و در ایام دیگر آمرزیده شود، آیا به این معناست که در این شب باید خیلی توبه کرد و بیش از شبهای دیگر به خود فشار آورد و انواع توبههای مختلف اعم از قرآن به سر گرفتن و دعاهای متعدد و طولانی و امثال آن را به جا آورد تا بلکه خدا رحمی کند و ما را ببخشد؟
آیا تا دیروز که توبهای در کار نبود و فقط گناه میکردیم، خدا ما را مجازات میکرد؟ یا ما راست راست میچرخیدیم و خدا هم روزیمان را میداد، مشکلاتمان را حل میکرد، باران لطف و نعمت را بر ما میبارید و به روی خودش هم نمیآورد که ما گناهی کردهایم؟
آیا خدا با کسی مثل بنده که در شب بیستوسوم ماه مبارک به جای قرآن سر گرفتن و دعای ابوحمزهی ثمالی خواندن و تقدیر خوب و شایستهای را طلب کردن، گناه کبیره میکردم و بعد هم میگرفتم و تخت میخوابیدم، چه رفتاری میکند؟ آیا برایم سرنوشت بدی را رقم میزند؟ یا لطف میکند و هدایت خود را فرو میفرستد تا شب قدر سال بعد بفهمم کیستم و چیستم و در این عالم هستی چه جایگاهی دارم و با چه خدایی مواجهم و چه کسی را نافرمانی کردهام؟
آیا آن زمانی که طفلی صغیر بودم و اصلاً چیزی نمیفهمیدم و دانش و درکی نداشتم که بتوانم دعا کنم و تقدیر خوبی را از خدا طلب نمایم، خدا برایم چیزی مقدر نمیکرد و صبر میکرد تا بزرگ شوم و بفهمم و شب قدر از او طلب کنم و او هم اجابت کند؟ یا مهربانانه برایم انواع نعمتها و خوبیها را مقدر کرد و من بسیاری از آنها را هنوز نفهمیدهام و حتی تا پایان عمر هم نمیفهمم و پس از مرگ که پردههای اسرار کنار میرود تازه متوجه میشوم که خدا برایم چه رقم زده بوده و در چه دریای نعمتی شناور بودهام؟ چه مشکلات و گرفتاریها و بیماریها و غصههایی را از من برطرف ساخته که من تا به گوشهای از آنها مبتلا نشوم اصلاً از وجود چنین چیزی در عالم خبردار نخواهم شد.
آیا همسایهی ما که شب قدر تا صبح از پای ماهواره جم نمیخورد و شبکههای مختلف را سیر میکند در سال آینده شوهر نخواهد کرد، تنها به این دلیل که شب قدر از خدا نخواسته ازدواج را برایش مقدر کند؟ آیا کسانی که شب قدر بیدار نمیمانند و دعای جوشن کبیر نمیخوانند در سال آینده بچهدار نمیشوند؟ آیا افرادی که شب قدر از خدا چیز خاصی نمیخواهند که برایشان مقدر کند در سال آینده در خلأ و بین زمین هوا به سر میبرند تا سال آینده شب قدر فرا برسد و تقدیری طلب کنند و درنتیجه، از خلأ خارج گردند و به تقدیری که طلب کرده بودند وارد شوند؟ در شب قدر چه تقدیر میشود، چه کسی تقدیر میکند و بر چه مبنا و منطقی و با چه ملاکی و بر اساس کدام صفات و ویژگیهای خود تقدیر میکند؟
عارفان میگویند «العَبدُ یُدَبـِّرُ و الـرَّبُّ یُقَـدِّرُ»، یعنی بنده تدبیر و برنامهریزی میکند، ولی پروردگار تقدیر میکند و چه بسا تمامی برنامههای او را بر هم زند و از اثر بیندازد؛ مانند مرحوم حافظ که میگفت:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
ولی مگر خود ما در لابهلای دعای جوشن کبیر و البته در قرآن کریم خداوند را مدبّر نمیخوانیم؟ پس تدبیر و تقدیر، همه در دست اوست و لاحَولَ و لاقُـوََّةَ إلّا بـِالله (هیچ اراده و هیچ نیرویی نیست، مگر از جانب خدا)، و ماتَشاؤُونَ إلّا أن یَشاءَ اللهُ (تکویر/29) (و ارادهای نمیکنید مگر اینکه خدا بخواهد). چه میخواهیم و از که میخواهیم؟ تدبیری نیست مگر به تقدیر او و به تدبیر او و به لطف او و به ارادهی او و به حکمت و حکومت او ...
از طرف دیگر، آیا با داشتن خدایی که بدیهای من را به خوبی مبدل میکند؛ گناهان من را به شکل کار خوب در نظر دیگران جلوه میدهد؛ مدام ناز مرا میکشد و همیشه برای دوستی با من پیشدستی میکند؛ نیازی به توبه و انابه ندارد و همینکه در قلبم از کاری پشیمان شوم مرا میبخشد؛ حتی منتظر پشیمانی قلبی من هم نمیشود و ابتدا او به قلب من رو میکند و به سوی من توبه میکند تا من متوجه اشتباهم شوم و قلباً از آن پشیمان گردم؛ در حال انجام گناه از سوی من، خیر خود را از من قطع نمیکند و نه تنها من را مفتضح نمیکند، بلکه فضا را طوری جلوه میدهد که هر کس از کنارم عبور میکند گمان میبرد در حال عبادت و ثواب هستم؛ قلب آلوده و هوسباز من را از خلایق پوشانده و نمیگذارد حتی پس از مرگ هم کسی از ماهیت کثیف و گنهکارم با خبر شود، مبادا نفرینی یا شری پس از مرگ به من برسد؛ آنقدر در بخشش و آمرزش پیش میافتد که انگار به من محتاج است و باید منتکشی کند و با من آشتی کند؛ آنقدر در عذاب و عقاب گناهانم تعلل و صبر میکند که گویا من را بخشیده و یا گناهانم را فراموش کرده و یا حتی از من شرم و حیا دارد که عذابم کند؛ خیر او و فیض او هر لحظه بر من و همهی بندگانش نازل است، اگرچه ملائکه همواره شر و بدی ما را برای او میبرند و ...، آیا با داشتن چنین خدایی من باید بترسم که شب قدر بگذرد و خدا از من نگذرد؟ خدا روز روزش با اندک بهانهای، بلکه بی هیچ بهانهای از ما میگذرد، آنوقت در شب قدر که در بین سیصد و پنجاه و چهار شب سال، تنها شب آرامش و سلامت و برکت است (سَلَامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ. (قدر/5) (شب قدر تا طلوع صبح آرام و سلامت است) و إنّا أنزَلناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکَةٍ. (دخان/3) (ما قرآن را در شبی بابرکت نازل کردیم)) از من نمیگذرد؟
ما واقعاً خدا را چگونه شناختهایم و چه تصوری از او داریم...؟ جدّاً خجالت نمیکشیم که خدا را با خودمان مقایسه میکنیم؟ در حالی که او بسیار و بسیار و بسیار و بسیار بالاتر و والاتر از آن است که با ما و اعمال نیک و بد ما سنجیده شود. لطف و رحمت و مغفرت و فضل و احسان او تنها در یک لحظه و در یک جلوه تمامی گناهان تمامی افراد بشر از آدم تا قیامت کبرا را به اضافهی دهها و صدها برابر همین تعداد انسان را شامل میشود و باز هم اضافه میآید و سرریز میکند. برای همین است که یکی از اذکار قطعی و حتمی ما همواره این است که
شرمنده از آنیم که در دار مکافات
اندر خور عفو تو نکردیم گناهی
مگر نمیدانیم که خدا گنهکارانی را که دوست دارند توبه کنند و پاک شوند دوست دارد و دست نوازش خویش را بر سر آنان میگستراند و اساساً ما را برای گناه و توبه خلق کرده و به این دنیا فرستاده است؟ مگر ملائکه در هنگام خلقت انسان به خدا یادآوری نکردند که تصمیم به خلقت کسی گرفتهای که در زمین فساد و خونریزی میکند، در حالی که ما تو را سپاس و ستایش میکنیم؛ ولی خداوند با جواب دندانشکنی آنان را ساکت کرد که من چیزی میدانم که شما نمیدانید؟ خدا از فساد و خونریزی ما چه میدانست که ما را لایق سجدهی همان ملائکهی سپاسگو و ستایشگر میدید، بجز توبه و بازگشت به آغوش گرم و صمیمی خود؟
با این حساب و با داشتن چنین خدایی باید شب قدر را با آرامش و طمئنینهی کامل میگرفتیم و تخت میخوابیدیم و میدانستیم همینکه به او اعتماد و توکل داریم بزرگترین سرمایه را داریم و او هم دارد کار خودش را به بهترین شکل انجام میدهد و مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ (طلاق/3) (هر کس کارش را به خدا بسپارد، او برای انجام کارش کافی است) و بلکه یا مَن یُعطی مَن لَم یَسألهُ و مَن لَم یَعرِفهُ تَحَنـُّناً مِنهُ و رَحمَةً (ای که به کسای که از او درخواست نمیکنند و کسانی که او را نمیشناسند نیز از روی دلسوزی و مهربانی عطا میکند).
با این وصف، پس چرا شب قدر را بیداریم و به دعا و نماز و توبه میپردازیم؟ ما نه، همان اهل بیتی که در بالا به عنوان ملاک و معیار عملکرد ما معرفی شدند، چرا چنین میکردند؟
به نظر من «دلایل خاصی» وجود دارد که انبیا و اولیای الهی و ائمهی اطهار شب قدر و سایر شبهای زندگی خود را به عبادت و دعا و توبه و نیایش میپرداختند، در عین حالی که دلشان به خدایی خدا قرص و محکم بوده و آنان نیز در صورت نبود این «دلایل خاص»، در شب قدر میخوابیدند و به هیچ عذاب و گزندی نمیاندیشیدند که لاخَوفٌ عَلَیهِم و لا هُم یَحزَنونَ (بقره/38، 62، 112، 262، 274 و 277؛ آل عمران/170؛ مائده/69؛ انعام/48؛ اعراف/35؛ یونس/62؛ احقاف/13) (نه ترسی دارند و نه غمی).
پس اکنون سؤالی که باید پاسخ دهیم این است که این «دلایل خاص» چیست و برای چه؟
ولی خودمانیم! خداییش جوابش واضح نیست؟
خب معلوم است دیگر!
برای اینکه چنین خدایی را شکر و سپاس و ستایش کنیم و از او تشکر نماییم؛
برای اینکه در زندگی خویش از ذکر و یاد چنین خدایی چقدر غافل بودهایم؛
برای اینکه در طول عمر با چنین خدایی چقدر در میافتیم و به نزاع و جدال و حرب برمیخیزیم؛
برای اینکه نافرمانی چنین خدایی را کردهایم و نمکدان چنین پروردگاری را شکستهایم؛
برای اینکه از آغوش پرمهر و همیشه گشادهی چنین محبوب دلنوازی گریختهایم؛
برای اینکه خود را به دریای اراده و خواست او بسپاریم و بگوییم آنچه تو مقدر کنی محبوب و مطلوب است و ما نگرانی و واهمهای از تقدیر تو نداریم! تقدیر تو مانند خودت زیبا و دوستداشتنی است. اگر خوب بود که با کمال میل میپذیریم و شکر میکنیم و اگر بد بود که ...؛ نه! میدانیم که از تو جز خیر و فیض صادر نمیشود و جز خوبی و مهربانی سرنمیزند. پس اگر بهظاهر بد بود و به نظر ما بد آمد، صبر میکنیم و از تو میخواهیم تا امتحانات سخت خود را از ما برداری و بر ما ترحم کنی!
برای اینکه خود را به دریای جود و کرم و مرحمت و غفران او بسپاریم و بگوییم اگر ببخشی نشانهی لطف و احسان تو است و اگر مجازات کنی نشانهی عدل و انصاف تو است و در هر دو صورت زیبایی و دوستت داریم! اگر عذاب کنی هم دوستت داریم! اگر به دوزخ ببری هم دوستت داریم و با صدای رسا به اهل جهنم اعلام میکنیم که ما دوستش داریم و از ذکر و یاد و عشق و بندگی و تعریف و تمجید او هرگز دست نمیکشیم؛ زیرا ما انبوه بیشمار و بیحد و حصر نعمات و الطاف و کرامات و عنایات او را از یاد نبردهایم.
برای اینکه با التماس و تضرع به او بگوییم که از این خوان نعمت و لطف که به هر کس که بخواهی میبخشی و به هر مقدار که بخواهی میبخشی و به هر شکل که بخواهی میبخشی، به ما هم ببخش! برای اینکه حیف است که در عمر کوتاه خود از این سفرهی گشوده بهرهی کمی ببریم و از عطایا و مواهب ویژهی آن که مخصوص دوستان خاص و محرم اسرار اوست بینصیب بمانیم. برای اینکه پس از مرگ نبینیم که خدا ما را بخشیده و به بهشت راه داده، ولی چه درجاتی در آنجا وجود دارد که ما به آنها دست نیافتهایم. برای اینکه به اوج محبت او و عمق عشق او برسیم و از خواص و برگزیدگان درگاه او باشیم.
برای اینکه ما به این معرفت و علم برسیم و بفهمیم چرا برترین اعمال در شب قدر کسب علم و معرفت است.
برای اینکه بدانیم شب قدر با این اوصاف اگر یک بار در عمر ما اتفاق بیفتد کافی است تا تمامی عمر و زندگیمان را بیمه کند و شبهای دیگر عمرمان را با خیال آسوده سر بر بالین بگذاریم.
برای اینکه در زندگی یک بار هم که شده در شب قدر، قدر چنین خدایی را بدانیم و بدانیم که چرا این شب را قدر نامیدهاند و بدانیم شب چهقدر....
مصادیق همت مضاعف در قرآن کریم (1)
در مطلبی که پیش از این در مورد همت و کار مضاعف از منظر قرآن نوشتم وعده دادم که مصادیقی از همت و کار مضاعف را در قرآن کریم نشان دهم. اکنون که فرصتی دست داده و دوستان نیز اصرار بر ادامه ی این موضوع داشتند، پست جدیدی را در معرض دید علاقه مندان قرار می دهم و امیدوارم اگر خواندند زکات آن را که همانا کامنت و نظر نوشتن است فراموش نکنند تا حق دوستی را با تذکر اشکالات و عیوب من در این وبلاگ ادا کرده باشند. البته از سایر انتقادها (غیر دوستانه) هم به گرمی استقبال می کنم تا از مصادیق محکم بستن کمر همت در این راه به حساب آید. بریم سر اصل مطلب ...
خداوند در قرآن کریم در بخش پایانی سوره ی فرقان به توصیف برخی از مهم ترین ویژگی های بندگان خود می پردازد و نکات مهمی را مطرح می سازد که جای بحث و گفتگوی طولانی دارد. در این فقره که از آیه ی 63 با عبارت «وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ ...» شروع می شود و تا آیه ی 76 ادامه می یابد، خداوند می فرماید بندگان «مهرپرور» کسانی هستند که ... و چهره ای از بندگانی را که دوست می دارد ترسیم می نماید. اینکه چرا خداوند متعال در این آیه خود را «رحمان» (مهرپرور) نام نهاده و از کلمه ی «الله» استفاده نکرده یکی از ظرافت های این آیات است که اکنون از دایره ی بحث ما - که به بیان مصادیقی از همت مضاعف و بلندهمتی در قرآن کریم اختصاص دارد - خارج است، اما همین مقدار به آن اشاره کردم تا ذهن خوانندگان این متن را به تفکر و تحقیق بیشتر برانگیزم. اگر عمری باشد و توفیقی از جانب مهرپرور، روزی برخی از زیبایی ها و نکات نهفته در سوره ی مریم را تفسیر خواهم کرد و در آنجا به حکمت این «مهرپرور» هم خواهم پرداخت؛ چرا که سوره ی مریم اساساً سوره ی مهر و رحمت است. شاید هم روزی همین آیه 63 سوره ی فرقان را به قصد کندوکاو واژه ی «مهرپرور» تفسیر کردم. تا بعد ...
به هر حال، در ضمن ویژگی هایی که از بندگان خدا در آیات پایانی سوره ی فرقان ذکر شده، در آیه 74 به این عبارت بر می خوریم که «وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَـبْ لَنَا مِنْ أَزْواجِـنَا وَذُرّیاتِـنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّـقِینَ إِمَاماً». یعنی «و کسانی که می گویند پروردگارا! در مورد همسران و فرزندان ما آنچه را به ما عطا کن که مایه ی روشنی چشم ما باشد و ما را پیشوای باتقوایان کن».
در این آیه دو نکته محوری وجود دارد: یکی درخواست بندگان خدا از او در مورد همسران و فرزندان خود و دیگری درخواست آنان از خدا در مورد وضعیت و نسبت شان در قبال افراد باتقوا. قبل از اینکه راجع به این دو نکته حرفی بزنیم شاید شما هم مانند بنده به یاد حدیثی از پیامبر اکرم (ص) افتاده باشید که در آن به همین دو نکته اشاره شده و آن را به کمال ایمان پیوند داده است. ایشان می فرمایند: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دینِـهِ، فَلْـیَتَّـقِ اللّهَ فِی النِّصْفِ الْباقی» (امالی شیخ طوسی، ص 518؛ مکارم الاخلاق، ص 196؛ عوالی اللآلی، ج 3، ص 289؛ بحار الانوار، ج 103، ص 219). یعنی «هر کس ازدواج کند نیمی از دین خود را محرز و قطعی کرده است، بنابراین برای نیمه ی دیگر تقوای خدا را پیشه کند».
در این روایت، پیامبر رحمت (ص) همین دو نکته را موجب تکمیل و تحکیم ایمان بر می شمرند و هر کدام را ضامن نیمی از دین افراد معرفی می کنند. به عبارت دیگر، کسی که ازدواج کند و تقوا هم در پیش گیرد می تواند کارنامه ی قابل قبولی در پیشگاه خداوند داشته باشد و نقص بزرگ و قابل توجهی در زندگی اش به چشم نخورد. اما به غیر از شباهت مطالب، ارتباط این روایت با آیه ی 74 سوره ی فرقان چیست؟
در آیه ی مذکور یک بنده از خدای خود همین دو موضوع را درخواست می کند و در واقع، دو نیمه ی ایمان را از خدا طلب می کند تا بتواند دین خود را کامل نگهدارد. بنابراین اگرچه در آیه به ایمان و دینداری اشاره ای نشده، مقصود از آن دو درخواست، خواسته ی بالاتری است که همانا ایمان و احراز و حفظ دینداری فرد است. اما سؤال جالب توجه این است که بنده ی خدا با چه نگاهی و در چه افقی این خواسته ی خود را مطرح می سازد؟
بنده از خدا نمی خواهد به او همسر و فرزند دهد و او را از باتقوایان قرار دهد؛ اگر چه در صورتی که همین را دریافت کند برای او کافی است و توانسته است ایمان خود را حفظ کند. بلکه افق نگاه خود را به بالاترین مرتبه ی ایمان و نهایت دینداری معطوف می کند و دو نیمه ی دینداری را در نهایت کمال و به معنای تامّ و کامل از خدا طلب می کند. او از خدا می خواهد:
1. او از خدا می خواهد همسر و فرزندی داشته باشد که مایه ی روشنی چشم او و نور دیده اش باشند؛ یعنی تمامی مسائل فردی و اجتماعی انسان که از خانواده و روابط زناشویی و والدینی سرچشمه می گیرد و به نوعی تحت تأثیر آن قرار دارد هدفگیری شده و بنیان اصلی شخصیت، منش و اخلاق فردی و اجتماعی در حال استحکام بخشی و ترمیم و تصحیح است. در بررسی این خواسته ی مؤمنان از خدا، نباید از این نکته غافل ماند که از نظر اسلام، خانواده به عنوان زیربنای تمامی رفتارها و اخلاقیات و پایه ی شخصت فرد می تواند انسان را به اوج کمال دنیایی و آخرتی برساند.
به تعبیر دیگر، ممکن است فردی ازدواج کرده باشد و رابطه ی خوبی هم با همسر خود داشته باشد و در نتیجه به گناهی در این حوزه آلوده نشود، اما رابطه ی او و همسرش در حدی نباشد که مکمل و سازنده ی شخصیت او و همسرش باشد و نتواند بسیاری از ریزه کاری های مورد نیاز برای کمال بشری را در اختیار او قرار دهد. در مورد فرزندان هم همین دو نوع رابطه یعنی رابطه ی معمولی بدون اشکال و رابطه ی سازنده ی معطوف به کمال قابل طرح است.
با توجه به طولانی بودن مباحث خانواده و تأثیرات آن در زندگی افراد از توضیح بیشتر در خصوص این مسأله می گذرم و دوستانی را که در مورد نقش محوری، کلیدی و اساسی خانواده در شکلگیری و رشد مثبت یا منفی شخصیت انسان تردیدی دارند به متون روانشناسی و متونی که ابعاد خانواده در اسلام را کاویده اند ارجاع می دهم. البته اگر باز هم قانع نشدند با همان کمر همت که قبلاً ذکر شد در خدمت خواهم بود ...
پس خلاصه ی این بخش چنین شد که فرد از خدا می خواهد در خانواده هیچ مشکلی نداشته باشد و همسر و فرزندانش نه تنها اسباب امیدواری و آرامش خاطر او باشند (یعنی ویژگی منفی و ناراحت کننده ای نداشته باشند)؛ بلکه دستاوردهای مثبت و رضایت بخشی را نیز برای او داشته باشند که احساس پیشرفت، تکامل و حرکت رو به جلو داشته باشد و با دیدن آنها احساس کند دیدگانش روشن و افق زندگی اش نورانی است.
2. او از خدا می خواهد امام و پیشوا و راهبر باتقوایان باشد و متقین به او اقتدا و تأسّی کنند؛ نه اینکه فقط یکی از آنان باشد. برخلاف بحث خانواده که ممکن است اهمیت و نقش محوری آن از سوی برخی مورد تردید قرار گیرد، پیشوایی و راهبری قطعاً حکایت از برتری و بلندی مرتبه دارد و نشان دهنده ی شأن و جایگاه رفیع نسبت به دیگران است. بنابراین تردیدی نیست که «امام و پیشوای باتقوایان» بودن مرتبه ای بالاتر و مهم تر از صرف «باتقوا» بودن است. بلکه اگر با حقیقت تقوا آشنا باشیم به میزان اهمیت، ظرافت و حساسیت این امامت و راهبری واقف خواهیم بود.
با نگاهی دقیق تر و بازخوانی عمیق تر آیه و بررسی دو موضوع مورد اشاره، در خواهیم یافت که هر دو خواسته ای که در این آیه از خدا درخواست شده مربوط به اموری است که باسختی فراوان و به ندرت حاصل می شود و برای دستیابی به آنها عوامل و شرایط فراوانی باید همراه و مساعد شوند که شاید بسیاری از آنها از دایره ی توان و اختیار انسان خارج باشد و تنها لطف و توفیق الهی است که می تواند تمامی آنها را در یک راستا قرار دهد تا فردی هم در زندگی خانوادگی خود و هم در جایگاه اجتماعی خود موفق و کامیاب باشد. در توصیف پیچیدگی این شرایط و دشواری همساز شدن آنها همین گفته کافی است که بعضی از انبیا و اولیای الهی هم از چنین توفیق و موقعیتی بی بهره بودند و نتوانستند همه ی این خصوصیاتی را که در آیه 74 سوره ی فرقان ذکر شده، یکجا در اختیار داشته باشند.
این را گفتم تا بگویم آنچه در این آیه خواسته شده خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ و دور از واقعیت های زندگی و جامعه است و درصد فراهم شدن تمامی شرایط آن به طور طبیعی و با محاسبات بشری به سمت صفر میل می کند؛ اما بندگان «مهرپرور» می دانند با چه مهرپروری سروکار دارند و طرف حسابشان کیست. آنها می دانند طرف حسابشان اصلاً اهل حساب و کتاب نیست و به هر کس که بخواهد بدون حساب می بخشد (إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ. آل عمران/37). در نتیجه نهایت ایمان و کمال دینداری را از طریق نهایت و کمال دو نیمه ی آن طلب می کنند و نقطه ی همت خود را به بالاترین حد ممکن در میان تمامی خواسته ها و تمامی بخشودنی ها معطوف می نمایند که هم از حیث موضوعی که درخواست شده و هم از حیث میزان و کیفیت آن، از مضاعف و دوبله و سوبله و چوبله هم بسی فراتر می رود!
آسیب شناسی فرهنگ سازی برای همت و کار مضاعف
یکی از هنرهای کم نظیر ما این است که هر وقت ضرورت هر مسأله ای را حس می کنیم و تصمیم می گیریم در مورد آن کار فرهنگی کنیم، می دویم می رویم قرآن را از روی طاقچه برمی داریم، یک فوت به آن می کنیم تا گرد و غبار انزوا از روی جلد قشنگش پاک شود. بعد آن را می گشاییم و به دنبال آن مسأله در قرآن می گردیم. مثلاً هر وقت رهبر انقلاب موضوعی را به عنوان یک مهم و اولویت در کشور مطرح می کند، از جمله ی نخستین آثاری که در مورد آن منتشر می شود بررسی آن موضوع از دیدگاه قرآن و عترت است. باز هم مثلاً وقتی رهبر انقلاب می گوید جنبش نرم افزاری و نهضت تولید علم برای جامعه ی امروز ایران عزیز ضرورت دارد، بلافاصله مقالات و حنی کتاب(!)هایی با موضوع علم و علم اندوزی از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) روانه بازار فرهنگ می شود. گویی اگر بدانیم نظر قرآن راجع به علم چیست مشکل تولید علم در کشور حل خواهد شد و جنبش نرم افزاری نیک سرانجام خواهد افتاد.
بنده سرسختانه به بومی سازی مسائل نظری اعم از سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، فلسفی و ... به معنای ایرانی سازی و اسلامی سازی آن اعتقاد دارم و توصیه نمی کنم نسخه ی غربی آنها را به خورد یکدیگر بدهیم و یک لیوان آب هم تعارف کنیم تا کسی با مشکل بلع یا سوء هاضمه مواجه نشود، ولی ...
ولی بومی سازی قاعده دارد، قانون دارد، متدولوژی دارد، سبک و سیاق علمی و کارشناسانه دارد؛ نه اینکه هر واژه ای را در نرم افزارهای قرآنی و روایی جستجو کنیم و نتایج آن را روی کاغذ بیاوریم. اولین نیاز برای تحلیل معنای یک مسأله در قرآن و احادیث، دانستن مبانی علم تفسیر، شناخت علم الحدیث و درایت الحدیث و آشنایی با روش ها و مجاری استنباط از متن مقدس است. بگذریم...
نکته ی قابل تأمل دیگر این است که مگر کار فرهنگی یا به عبارت دقیق تر فرهنگ سازی برای یک موضوع لزوماً به این معناست که ببینیم و به دیگران هم بگوییم که نظر قرآن و احادیث راجع به آن چیست؟ و اساساً مگر تمامی موضوعات در قرآن و احادیث مطرح شده و اگر شده مگر بیان صرفاً چند آیه و روایت در خصوص آن بدون بازسازی زمان، شرایط و اقتضائات امروز و ترسیم نحوه و میزان تعامل آن موضوع و آن آیات و روایات با سایر مفاهیم و آیات و روایات مرتبط، چاره و راه حل منطقی و قابل اتکایی به شمار می آید؟ از این هم بگذریم که جای بحث مفصلی دارد...
یکی از توصیه های حکیمانه و دوراندیشی های مدبرانه رهبر فرزانه انقلاب نامگذاری امسال به «همت مضاعف و کار مضاعف» بود که هیچ منصفی را توان انکار ضرورت و اهمیت آن برای کشور نیست، بویژه در وضعیت کنونی ایران که در یک گذار تاریخی و بی نظیر ره می سپرد. اما در این خصوص برعکس موضوعات دیگر با سیل مقالات و نوشته های مختلف در بررسی نگاه قرآن و اهل بیت(ع) روبرو نشدیم. من که هرچه جستجو کردم یا مطالب غیر مرتبط با قرآن یا مطالب قرآنی غیر مرتبط با همت و کار مضاعف مشاهده کردم که البته همان هم انگشت شمار بود.
در قرآن کریم که عزیزان هرچه گشتند نتوانستند بجز آیه «و ان لیس للانسان الّا ما سعی» (و اینکه انسان هیچ نصیبی ندارد مگر آن مقدار که تلاش کرده است. نجم/39) چیزی بیابند و از آن استفاده کنند. هرچند این آیه دلالتی بر لزوم همت مضاعف در جامعه ی کنونی ایران عزیز ندارد، به صورت ضمنی این انگیزه را تقویت می کند که اصولاً انسان هرچه بیشتر تلاش کند بیشتر هم سود می برد. البته در قرآن آیات دیگری هم هست که در آن از واژه ی «سعی» و مشتقات آن استفاده شده است، ولی خوشبختانه مورد استناد کسانی که به دنبال همت در قرآن بوده اند قرار نگرفته است. هرچند آیه ی بعد از همین آیه هم نتیجه ی تلاش را به آینده ای دور موکول می کند و انگیزه را تا حدودی خنثی می نماید، وقتی می فرماید: «و انّ سعیه سوف یری» (و اینکه نتیجه ی تلاش او در آینده ای نه چندان نزدیک مشاهده خواهد شد).
همچنین آیاتی که مربوط به همت بوده و واژه ی همت و همخانواده های آن را در بر دارد مورد استناد این عزیزان قرار نگرفته است که شایان ذکر است بهترین آیه در این قسمت اهتمام زلیخاست تا یوسف طفل معصوم را فراچنگ آورد و تلاش یوسف برای در بر گرفتن زلیخا، البته اگر برهان پروردگار خویش را مشاهده نکرده بود. باقی آیاتی که همخانواده های همت در آنها به کار رفته از این هم بدتر و ضایع تر است و اصلاً نمی توان راجع به آنها فکر کرد، چه رسد به تأسی و الگو گرفتن؛ مثلاً آیات آل عمران/122 و 154، نساء/113، مائده/11، غافر/5 و توبه/13 و 74 که عموماً به جنگ با پیامبران و آسیب رساندن به آنان و کفر و شک ناحق به خداوند و امثال آن اشاره کرده است که در جوار همگی آنها مکر عاشقانه ی زلیخا امری شریف و قابل تأمل است که می توان به آن فکر هم کرد. بار دیگر بگذریم از این ماجرا. نمی خواهم با زلیخا بیش از این دست به گریبان شوم که چه لباس او از جلو و چه لباس من از پشت پاره شود در هر دو صورت عاقبتی یکسان و دردسرساز به دنبال دارد...
در مورد کلمه ی کار هم که خدا را شکر اصلاً در قرآن چنین واژه ای نداریم، مگر آنکه «اذا الشمس کوّرت» را ترجمه کنیم: «هنگامی که خورشید کار می کند!». واژه ی شغل و اشتغال هم وضعیت بهتری نسبت به همت ندارد و در دو آیه ی فتح/11 و یس/55 ذکر شده است. بنابراین قرآن درباره ی همت و کار مضاعف توصیه ی خاصی ندارد؛ البته بر اساس روش شناسی عزیزانی که تنها به دنبال واژگان می گردند و از مفاهیم و مصادیق آنها غفلت می ورزند. فراموش نشود برخی از این بزرگواران به تعداد واژه «فعل» در قرآن هم استناد کرده و آن را نشان از اهمیت همت و کار مضاعف در قرآن دانسته اند!
اما اگر از پیچ و تاب قلم تاحدودی طنز و تلخ بنده رها شویم و بحث را با جدیت بیشتری پی بگیریم، این سؤال جدی مطرح می شود که مگر کسانی هستند که این مقدار ساده و بی استنباط با قرآن و مفاهیم عمیق و هفتاد در هفتاد لایه ی آن برخورد کنند؟!
پاسخ مثبت است. شرمنده ام و متأسف که این حرف را می گویم. ولی از حقیقت گریز و گزیری نیست؛ حقیقتی که با مروری گذرا بر آثار منتشر شده درباره ی موضوعات مختلف مطرح در سطح پژوهشگران(!) و مسؤولان(!) فرهنگی کشور به وضوح قابل مشاهده است. برای نمونه به این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند و این پیوند مراجعه کنید.
در تمامی پیندهای ذکر شده یا نام قرآن فقط در تیتر مطلب ذکر شده و در متن آن قرآن کریم جایی ندارد؛
یا به واژه ی کار یا فعل در قرآن توجه شده؛
یا به مسائل مرتبط با کار و - بدتر از آن - با اشتغال پرداخته شده؛
یا به اهمیت کار کردن و مذمت بیکاری اشاره دارد و یا ...
در کنار این مسأله ی غیرعلمی، لازم است نمونه هایی را نیز ذکر کنم که نظریه پردازانی از حاب واژگان گذشته اند، به عمق قرآن کریم توجه کرده اند و تنها از واژه ی همت و شغل یا فعل استمداد نکرده اند، مانند این پیوند.
از قرآن که عبور کنیم در روایات هم با همین مشکل، ولی کمی لطیف تر و نامحسوس تر مواجهیم. تمامی روایات معدودی که درباره ی همت و کار مضاعف مثال زده می شود یا راجع به ارزش و اهمیت کار و مذمت بیکاری و کسالت است و یا به مصادیقی از همت اشاره دارد. در مورد ارزش و اهمیت کار این پرسش را می پرسم که آیا انصافاً نیاز به نقل روایت دارد یا هر عاقلی آن را می داند؟ ارزش کار که هیچ، حتی اهمیت و ضرورت کار مضاعف نیز بر کسی پوشیده نیست و امروز حتی دشمنان و بدخواهان نظام جمهوری اسلامی و ایران عزیز هم در خصوص این تدبیر و شعار رهبر انقلاب سکوت کرده و به آن خرده نگرفته اند؛ زیرا مخالفت با آن، مخالفت با یکی از منطقی ترین و اساسی ترین نیازهای کشور و مردم است و درک این مطلب احتیاج به روایت و حدیث ندارد. بنابراین این دسته از روایات با موضوع بحث ما ارتباطی ندارند، گرچه بازخوانی آنها در جای خود خالی از لطف و فایده نیست.
در مورد روایاتی که به مصادیق همت پرداخته است هم اگرچه مفید و قابل بهره برداری است، به موضوع بحث یعنی تبیین ماهیت و ضرورت همت مضاعف ارتباطی ندارد.
تنها تعداد کمی از روایات بر همت عالی داشتن و بلندهمت بودن تأکید می ورزد و به عبارت بهتر با موضوع مورد نظر ما ارتباط واقعی و منطقی دارد که آن هم با توجه به روشن و غیر قابل خدشه بودن شعار امسال، خلأ خاصی را پر نمی کند، اگرچه باز هم تأکید می کنم خوانش این روایات در محل خود مفید و مؤثر خواهد بود.
نکته ی آخر را هم بگویم و جمع بندی کنم و آن اینکه برخی از عزیزان به دلیل کمبود آیه و روایت در این موضوع، به اشعار و جملات بزرگان، عرفا و شعرا هم تمسک جسته و با استناد به آنها کوشیده اند به زعم خود و به سهم خود، اهمیت بحث همت و کار مضاعف را یادآور شوند.
جمع بندی من:
1. من این تلاش ها را مذمت نمی کنم و انتقادات خود را با هدف نفی این فعالیت مطرح نکردم. به هر حال در جامعه ی دور از قرآن و عترت ما، هرچه به قرآن سر بزنیم و به خانه ی اهل بیت(ع) در بزنیم به بیراهه نرفته ایم و حداقل فوایدی را کسب خواهیم کرد؛ اما آیا از ما تنها چنین انتظاری می رود و فرهنگ سازی برای موضوع استراتژیک و مهمی همچون شعار امسال، در این حد از تلاش های عامیانه و غیرکارشناسی و بعضاً اشتباه و غیرعلمی خلاصه می شود یا...
یا چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید؟
دست کم اگر بنا شد برای موضوعی کار علمی و نظری انجام دهیم با ابزارها و روش های خاص آن و مجهز به دانش کارآمد و کاربردی اقدام نماییم تا صرفاً به موازی کاری و تکرار مکررات مبتلا نگردیم و دست کم در این زمینه برای یک بار هم که شده همت مضاعفی کنیم و کار مضاعفی از خود نشان دهیم!
2. هدف اصلی من تنها آسیب شناسی فرهنگ سازی نبود؛ زیرا از ایراد گرفتن و نقادی بدون ارائه ی راهکارهای جایگزین و عملی متنفر و گریزانم. اگر خدا مدد کند در آینده نمونه های مفیدتر و لازم تری از فرهنگ سازی را مطرح خواهم ساخت.
3. هدف اصلی تر من آسیب شناسی تفسیر و مراجعه به متون دینی و مقدس در کشور عزیزتر از جانمان ایران سرفراز است که دست کم در میان علما و حوزویان نباید با چنین وضعی روبرو باشد و این وظیفه در درجه ی نخست و ذاتاً باید از سوی نهادهای دینی پیگیری شود. به هر تقدیر، یکی از اهداف اساسی من در این مصحف وبلاگ، بیان مصادیقی از همت مضاعف و کار مضاعف در قرآن مجید و روایات ارزشمند اسلامی است که به یاری خدا و دعای دوستان و شاید هم نفرین دشمنان در این زمینه مُوسی به دست خواهم گرفت و کیبوردی خواهم نواخت تا در عصری که قلم فرسایی متأسفانه زده گاراژ و دارد به مومیایی موزه ها تبدیل می شود، تفسیری دیجیتال و سایبری از قسم الهی به «نون و القلم و ما یسطرون» داشته باشم و مایسطرون را به همه ی آنچه می نگارد و علم را می گستراند بگسترانم.
یاحق
چندی پیش در دی و بهمن 88 مصادف با محرم و صفر 1421، شهرستان کرج میزبان شاعران آیینی استان تهران بود و اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی این شهرستان سوگواره ی شعر عاشورایی با کاروان باران را بدین منظور برگزار می کرد.
در این سوگواره که سطح کمی و کیفی آن در تراز کشوری برگزار شد بنده نیز شرف خدمتگذاری داشتم و به عنوان دبیر اجرایی سوگواره به همراه تعدادی از کارکنان اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی کرج و چند تن از شاعران شهرستان فعالیت داشتم.
علاقه مندان می توانند با مراجعه به پایگاه اطلاع رسانی اداره ی فوق الذکر به نشانی
http://www.afraa.ir
مراجعه و اطلاعات تکمیلی را دریافت نمایند.
اما آنچه ذکرش در اینجا مفید است مجموعه ی اشعار رسیده به دبیرخانه ی سوگواره است که پس از دو مرحله پالایش و گزینش، در قالب کتابی تحت عنوان با کاروان باران منتشر شد. در این کتاب از مجموع 434 اثر دریافتی، تعداد 143 اثر از 58 شاعر در 143 صفحه و با قطع پالتویی انتشار یافت.
نکته ی جالب این است که حروفچینی، صفحه آرایی، ویرایش و چاپ این کتاب مجموعآ سه روز طول کشید که به اذعان کسانی که تجربه ی چنین برنامه هایی را دارند به یک معجزه شبیه بود؛ اگرچه در خیمه ی حضرت اباعبدالله کار نشد ندارد.
این کتاب یکی از کامل ترین مجموعه های شعر آیینی است و شامل بهترین و زیباترین اشعار عاشورایی است و در میان آنها اشعاری درباره ی پیامبر اکرم و فرزند بزرگوارش امام رئوف سلطان علی بن موسی الرضا نیز وجود دارد. دوست داران می توانند با شماره ی 02612525455 تماس بگیرند تا توضیحات بیشتر درباره ی نحوه ی تهیه ی کتاب را در اختیارشان بگذارم.